تبليغاتX
من نه آنم که آهسته و پیوسته رود

من نه آنم که آهسته و پیوسته رود

شايد پايان!

دو ماه است كه نمي نويسم. اينجا در بين هياهوي شلوغي آدم ها ديگر مني معنا ندارد.همه ي لحظه هايم  پاره پاره اند. هيچ احساسي آنقدر نمي پايد كه عميق شود. كه فهميده شود. مغزم گنجايش تحليل اين همه موجود را ندارد. فقط نگاه مي كنم و زندگي عبور مي كند. شايد پايان يك انسان كه مي ديد و مي فهميد و دوست داشت تاثير بگذارد اينجا باشد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 15:53  توسط من  | 

ثانیه ها

چه دردی دارد ثانیه های چراغ قرمز وقتی تنهادقیقه ای تا پایان غروب باقیست.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 22:18  توسط من  | 

رهایی در باران

باران می بارید و من سبک شده بودم. به برگ های زرد درختان که زیر سنگیتی و خیسی مانده بودند نگاه می کردم.از برگی روی برگ دیگر می چکیدم. آخرین پرش سخت بود. روی زمین در همه ی خیسی محو شدم.

روی باد سوار شدم. قطره ها حرکتی عمودی به رقص باد اضافه می کردند. باد در همه ی وجودم می پیچید. پیچ و تابی در بدنم می انداخت و صدای خنده ام را می کشید بیرون و درفضا پخش می کرد. اما هنوز حس سنگینی داشتم. سبک تر شدم. رها از دستان باد. سبک تر از هوا از لا به لای شلوغی شهر بالا می رفتم. از ابرها هم بالا رفتم. خیره به زمین به آرامی بالا می رفتم تا به لبه ی جو رسیدم. ترسیده بودم. رهایی از آن همه بندها را می خواستم اما حمایت، آغوش! دیگر هیچ چیز آشنایی نبود. ترس سنگینم می کرد داشتم کشیده می شدم به پایین. دو باره بی خیال شدم. می شد باز  هم سبک تر شوم و باز هم دورتر. اما روی سطح نرم جو دراز کشیدم و شنا کردم. و شنا کردم. گاهی با لبخند سرم رو به زمین بود و گاهی با حیرت رو به بیرون و همچنان شنا کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 13:14  توسط من  | 

قصه

هیچ وقت نتونستم درست قصه بگم. همیشه وسطش تو یکی از موجودات قصه یا یه جایی تو فضاش گیر می کنم. گاهی بعضی آهنگا مجبورم می کنن صفحه ی حافظمو ورق بزنم. قصه ی زندگی شروع می شه به پخش شدن. انگار زمان بینهایت می شه و تو همه ی لحظه ها تا ابد گیر می کنم و همه ی دردا رو دوباره حس می کنم. اون لحظه هایی رو که می شه انتخاب دبگه ای کرد رو تا آخر گاهی با حصرت و گاهی با کنجکاوی نگاه می کنم. وقتی درد از یه حدی بیشتر می شه تاخوداگاه از فضا، آهنگ و همه ذهنم کنده می شم و فقط نگاه می کنم.

نیروی حیات بهم اجازه نمی ده توی خم های تیز حافظم گیر کنم. با یه فاصله ای بهش نگاه می کنم. همش قصه ی ساده ی یه قفسه، با میله های بلند بایدها. دوست دارم اون قسمت مغزمو که از ارزش ها و هدف های قشنگ فورا باید می سازه پیدا کنم و درش بیارم که قصه ی منو له شدن تو یه مسیر باریک دو بعدی کرده که فقط لحظه های فرار از این قصه بتونم نفس بکشم.

قصه ی من درد میخ شدن دست ها و پاهام به یه زمین کوچیکه. باید اونقد خودمو با توهم باد کنم که از این میخا فاصله بگیرم و نبینمشون. باید فرار کنم.

برای همین هیچ وقت نتونستم قصه بگم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 16:1  توسط من  | 

شلوغ

من کجام. وسط یه عالمیه کلمه ی بی معنی. وسط شلوغی حرکت موجوداتی که هیچ جا نمی رن. خط های باریکی وسط فضای بینهایت که خودشونو بهش میخ کردن. اگه می تونستم دریچه های گوشام رو به روی این همه صدای بی معنی ببتدم. اگه زمانم برای لحظاتی کوتاه مال خودم بود. اگه سطح کوچیکی از این زمین رو تا بالای جوش حس می کردم. شاید می تونستم بگم زنده ام.

سرم پره .همه ی رگام تیر می کشه. اینجا نشستم و تصویر فاجعه ای از تلوزیون با صدای بلند پخشه و صدای ماشینا توی اتوبان با این صدا رقابت می کنه. چه درد می کنه اینجای زندگی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 14:51  توسط من  | 

کرخت

نشستم. خیره به پنجره. هوا از صبح تاریکه بدون تغییر. گذر زمانو حس نمی کنم. تا کاغذی نباشه که بشه روش نوشت هیچ صدایی از درونم در نمی یاد. یه سرمایی پشتم حس می کنم. اونجایی که موهام تموم می شه. سرم درد آرومی داره که با بخار چای نعناع نوازش می شه. منتظرم یه صدایی از بیرونم بیاد و هیچ تصوری ندارم از کجا. چرا شاید بارون. نازک شدم تحمل خیسیشو حتی یه قطره ندارم. اما حس لامسمم تشنست.

بارون شروع شده. نرم و بی صدا. سلولامو حس می کنم که همه منتظرن. که تصمیم بگیرم که برم. اما جمع کردن این همه نیرو واسه ذهنم سنگینه. پوستمو آهسته لمس می کنم. نمی دونم کدومشون بیشتر به این لامسه احتیاج دارن. دستم یا پیشونیم. ولی می خوان بلندم کنن.

برای فرار دسته ی فنجونو می گیرم. جرعه های داغ نقشه ی سطح زبونمو یادم می یارن. اما تصورش هم محال به نظر می یاد. بلند شدن از روی این صندلی کنار پنچره.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 18:31  توسط من  | 

خسته

مدتی بود می رفت. زندگی اش تعادل ناپایداری بود بر بلندی های حال. زمان برایش به اندازه ی حس کردن تردی نان و انتظار جریان داغ چای در دهانش بود. گاهی اگر نگاهی به عقب می انداخت برای پاک کردن همه ی دانه هایی بود که رشد می کردند تا قصه ای باشند برای محافظت از پیکان زمان.

خسته بود لحظه ای نشست. سنگینی ماندن هر لحظه رویش بیشتر می شد. نگاهش بازگشت. پاهایش را دید در نور کوچکی که که از درز بازمانده ی در می آمد. نور در قطره ها می پیچید و در نقطه ای نامعلوم رها می شد. خاطره ی ستاره داشت در می آمد. اما توان درخشیدن نداشت. نوری از درون نمی تابید. هرچه بود بازتاب نور بود و حالا هیچ نبود.

نگاه بازگشته بود. زن خودش را دید. نشسته بود. سرش را روی زانوهایش گذاشت. تنها در تاریکی نمناک حمام.دیوار روی پشتش سنگینی می کرد. دیوار جلوی نگاهش را گرفته بود. هوای خیس را به سختی وارد ریه هایش می کرد. باید بلند می شد. باید می رفت. خسته بود. قطره ها جلوی چشمانش سر می خوردند و با درخششی نابود می شدند و او خوابید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 10:14  توسط من  | 

حجم آهنگ

گاهي يه آهنگايي رو اونقد دوس دارم كه حس مي كنم امتداد دارن. يا تو ذهنم امتدادد پيدا مي كنن. حس مي كنم نت هايي كه مي شنوم فقط يه سطحه و يه چيزاي ديگه اي تو عمقش هست. مث موجاي سطح آب كه تو كل حجم آب هستند شايد خيلي عظيم تر. با پيچ و تابايي كه تا توي آب نباشي حسش نمي كني. بعد يهو بعد چند تا از اين آهنگاي داراي دم! يه چيزايي از همون آدما مي شنوم كه هر چي هم قشنگ باشه امتداد پيدا نمي كنه. اونوقته كه شاكي مي شم.

اصلا اين چه وضعشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:40  توسط من  | 

روز های آخر

دلم می خواد یه بار مرگ طبیعی رو تجربه کنم. همزیستی زندگی با مرگ که هی از اولی کم می  شه و به دومی اضافه می شه تا تموم بشه. اینجا همه چیز با یه اتفاق تموممی شه. توی اوج. تو هجوم زندگی. امروز مجبور شدم یه رابطه ی یه ساله رو تو بهترین شرایطش تموم کنم. رنگش به پای قبلی نمی رسید. فاصله ی فرمونش هم تا زین زیاد بود حالا که خوب فکر می کنم. اما لاستیکاشو تازه باد زده بودم.

امروز همه ی سر پایینی ها رو به غروب بنفش زنجان بود. امروز قاصدکا وا میستادن نگاه می کردن تا از کنارشون رد بشی. امروز هوای تازه توی شهری که هزار سال عمرمو توی چنگش داشت پیچیده بود. باد پاییزی چشامو می سوزوند. می شد ببندمشون. صداهایی آروم از همه طرف بلند شده بودن. احساس امنیت و گرما می کردم. مثل لحظه ی کرختی قبل از تولد.

حالا سربالایی های ناتموم بود. تا خونه چیزی حس نکردم. گاهی به تابلوی آبرنگ ابر و ماه فقط نگاه می کردم و هیچ حسی بلند نمی شد. دوچرخه رو گذاشتم کنار درخت همیشگی. پله ها رو تموم کردم. کنار پنجره نشستم. وقتی بازش می کردم. نه گذشته بود نه انتظار آینده. فقط تصویر بود. ذهنم تو برگای درختای روبرو تاب می خورد.

اتفاق افتاد. صدای ویولونا رو می شنیدم که هی بلندتر می شد. خانم پنجره ی روبرو مثل همیشه داشت لباس پهن می کرد. پیرمرد من اما نشسته بود. قرنها نگاهش کرده بودم. حجمی نامفهوم روی ملافه ی سفید سفید کنار کپسول بزرگ آهنی. حالا خودشو نشونم می داد. سری با موهای سفید. دست و پاهای لاغر. تحمل دیدن این همه حقیقت رو نداشتم. بهش خیره بودم. دستاش بالا و پایین می رفت و لقمه می گرفت. باید چشامو می بستم. تصویرش داشت می کوبید به در و دیوار جمجمم. اما نمی تونستم. بدنمو روی میز رها کردم و با باقیمونده ی انرژیم نگاه کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 21:42  توسط من  | 

زمین ابری

سرزمین رویای من تکیه داده به ابرهای سنگین. مارپیچ صدایش به سویم می خزد. هیچ خطی اینجا نگاهم را نمی شکافد. اینجا زمین و آسمان امتداد کوچه هایند. تصویر سرزمین من روی نقشه نورهاییست که با آهنگی پیوسته رقصانند. رابطه اینجا نه زنجیر است نه نخ هایی لرزان. حجمیست بی انتها که همه ی ذره ها را به نسبت ابعادشان می لرزاند و گرم می کند.

زمین من نه گرد است نه تخت. به اندازه ی تصور موجوداتش امتداد و فرم دارد. گاهی اینجا معنی من را گم می کنم و احساس گسترده ی همه ی عالم در حجم کوچک جمجمه ام جمع می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 3:32  توسط من  | 

blue

My feet get numb, the feeling grows to my knees. No desire exists. I feel relieved. No arms to hold me. No wings to fly. Machines have no look. With no communication, I have nothing to think about.

Nothing has depth, all the lines stand still there. No time, No move. With no I was, and no I will be, Do I exist? Rare activities of the mind say I need something to trigger my feelings. Getting bluely numb to the top of my head  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 3:26  توسط من  | 

truth

You'll find the truth.

I will, I will

I am still alive and life goes on, and on with every breath.

Sometimes everything is twisted cause I have a mind.

Sometimes everything is melt, no form exists,

and not a single thing;

I am filled with love sound, looking for a target to shot the sound on.

Sometimes I am lost, with the huge voice of the city,

people talking, people repeating the same thing to dig a deeper hole in my mind

And I am embarrassed, looking for a way to run away, and I will be wounded then,

Still know I will find the truth.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 0:50  توسط من  | 

تب

داغ بودم. تصویرها می اومدند و می رفتند. اونقدر سریع که نمی دیدمشون. بعضیاشون اتفاقی بزرگ می شدند. اونوقت یه حباب بیهودگی از بین شیارهای مغزم می اومد بالا و می ترکید. صداها مغزمو می گرفتن دستشون و اونقدر فشار می دادند که یه قطره فریاد مذاب از توش بچکه رو وجودم.

لحظه ای سکوت  فرصتی بود برای فرار. دراز کشیدم روی زمین. تلاش می کردم محو بشم که تصویرا برن. کم کم داشتم ذوب می شدم. جریان پیدا می کردم روی رشته های فرش. با وجود نگرانی احمقانه از لک شدن فرش و صدای اعتراض مادر حس خوبی بود. سرم داغ بود اما ذوب نمی شد. لخت و قناس مونده بود بالای فرش.

داشتم هوشیاریمو از دست می دادم. تصویر یه بعد دیگه هی چشمک می زد تا کم کم آروم شدم. بالا بودم بالا ی جو. با یه عالمه نخ که وصلم می کرد به زمین. همه چیز درخشان بود. تاریکی و تقطه های نور. مدت زیادی فقط نگاه کردم. تو یه لحظه خودمو حس کردم و نخ ها پاره شد. شناور بودم. تو یه فضای خالی گرم. قوانین شناوری و جاذبه تو ذهنم می اومدن و می رفتن و هیچی رو تحلیل نمی کردند.

هیچ تلاشی نبود و هیچ کاری برای کردن. تو برگترین مقیاس ممکن رها شده بودم و حالا همه هستی تو مرز پوستم تموم می شد. شناور بودم. هیچ جریانی نبود و هیچ مرزی برای وجودم حس نمی کردم. میلیون ها سال شناور بودم. حالا داشت یه تکون هایی پیدا می شد. لرزش سختی همه چیزو منهدم کرد. وجودم داشت به زمین سرد سرد می رسید. مغزم داشت فرشو می سوزوند. و من فکر می کردم شایدم جای مناسبیه واسه اینکه بسوزه. اگه بوم نقاشی بود من خورشیدشو همونجا می کشیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:41  توسط من  | 

در راه نوشت

نشستم تو ماشین. با سرعت خوبی داره می ره. یه آهنگ با بیشترین سرعتی که تو حافظه دارم تو گوشمه. تازه می تونم آروم بشینم و نگاه کنم به همه چیز. تو هر زمانی. لاین راستم پسره با صورت سوخته ی سیاه نشسته رو الاغش بین انبوه درختا تیلیک تیلیک می ره.لاین چپم تیکه های میله های بین مسیر رفت و برگشت اتوبان گاهی از بین تپه های شن و خاکمتحرک پیدا می شن. این وسطم من نشستم تو ماشین که با یه سرعت خوبی می ره و چه آرامشی دارم. دیگه حس نمی کنم زمان داره دنبالم می کنه. به هر حال این جاده رو تند تر از اینم نمی شه رفت.

وقتی صورتمو با آرامش جلوی آفتاب می گیرم دیگه از چین های ریز بالای ابرو خبری نیست. به جاش صورتم پر نور و صاف صاف می شه. توپ های قرمز سیم برق بالای سرم انگار بالا و پایین می پرن. بی اختیار می خوام پا هامو بذارم رو لبه ی پنجره ی ماشین. مغزم متاسفانه فعال می شه و می گه بچه بشین سر جات.

خط های سفید میان و می رن. حس می کنم دارم هیپنوتیزم می شم. راستی این همه حرف می زنیم راجع به ناخوداگاه و قدرت لایزالش، چرا یه بار خودمونو هیپنوتیزم نمی کنیم بریم ببینیم اون تو چه خبره. هیچ کسو دور و برم نمی شناسم اسن کارو کرده باشه. کلا موجودات منفعلین آدما. مثلا من. عاشق دوچرخه ام. واسه 4 تا سربالایی سر راهم 9 ماهه سوارش نشدم. یا واسه یه کم جاده خاکی دیدن یه جای بکر رو از دست می دیم. مرض امنیت داریم انگار. این همه عادت!!! صبح پا می شم یک راست می رم دستشویی 2 قاشق چای می ذارم که نصفش زیاد می یاد. کفشا رو همیشه اول پای راست بعد چپ. واسه اینه که حس کنم امروز همون موجودی بودم که دیروز. واسه امنیت تو خالی.

من از این عادتا می ترسم که یه روز پاشم از خواب و تا شب هیچ چیز و هیچ کاریو انتخاب نکرده باشم.این سرنوشت محتم از بدترین نوعشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 11:7  توسط من  | 

من امروز عاشقم(مرداد 89)

من امروز عاشقم.

و به سایه ی همراهیم با او خیره شده ام. به چرخش چرخها و حرکت آهنگینمان.

یاد روزی می افتم که می خواستم فرار کنم. از دست خودم٬ از دست زندگی و همه ی آنچه در آنست٬ و او تنها او در کنارم ایستاد و رفتیم تا جایی که سنگینی سرم را روی گردن نحیفم تاب نیاوردم و او تکیه گاهم شد.

با او هر راهی را تا بینهایتش می توان رفت. دیگر تاول پاهایم سنگفرش خیابان را سر ذوق نمی آورد.

 وقتی به رفتن او می نگرم٬ انگار فیلم سی میلیمتری شروع به غلطیدن می کند و همه ی ذهنم رویش نقش می بندد. تصاویر با صداها همراه می شوند. قصه ها٬ خنده ها و دردها. و جاهای خالی پر می شود از خیال.

من امروز عاشقم.  و به سایه ام روی او نگاه می کنم.من و تخت روان. من و باد صبا.  میله ی باریک و ظریفش را با چرخ همجهت می کنم. او می شوم. سر هر پیچ هم راستا می شویم. دسته هایش با انحنایی لغزان به طرف دستانم هجوم آورده اند. چه خواستنی است این دوچرخه ی سورمه ای.

 با لبخندی به آن خیره شده ام و می دانم که عابران و ماشینها درد عشق را درک خواهند کرد.


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 22:36  توسط من  |